آخرین روزها
در نخلستان، نخل داشت آخرین سفارشاتش را به رطبها میکرد که صدای سوت خارک کال، کفریش کرد: «سِیلش کن. چه بیخیالِن. ایقد سیت گفتُم کناره نگیر جون. بیو قاطی خواهر برادرات تا همگی دورِ هم با ای گرما پخته بشین. شیرین بشین. سی خوتون کسی بشین. رفتی او گوشه. تک