توتال به پایان رسید و من عاشق زن مرموز این کتاب شدهام. حاضرم برای دیدنش جان بدهم:
- بلندبالا و ظریف است.
- پیراهن سیاه و بینهایت ساده و بلند میپوشد که تا انگشتان پایش میرسد.
- موها و نیمی از صورتش را با شال بلند خاکستری میپوشاند.
- دارای چشمان آبی دریایی عمیقی است.
- پوستی تیره دارد.
- صدایش شبیه آواز پرندگان بهشتی است.
- راه رفتنش شبیه موجسواری است. انگار روی هوا سر میخورد و پیش میرود.
- شالش را که کنار میزند، ریشهای سیاه و نرم بلندش، آدمها را شوکه میکند.
- با این وجود لبخند طنازانهاش تضادی با ریشش ندارد.
- خوشگل است. هر کسی که او را میبیند به زیبایی و جذابیتش اعتراف میکند.
«ترکیب متحیرکنندهای از زن و مرد بود، از خیر و شر، از آرامش و هراس. با این همه هر چه که بود زیبا بود و در زیباییاش تردیدی نبود. چیزی از جنس زیبایی کوهستان، آرام و مهیب ، صبور و سرکش، چیزی طبیعی، آن قدر طبیعی که طبیعت را در برابر خود به کرنش وامیداشت.»*
«عجب صدایی …عجب صدای بی بدیلی … یک جور گیرایی جادویی و معجزهگر داشت، مثل صدای سازی که در دوردست نواخته میشود. نه اصلا نمیشد به چیزی تشبیهش کرد. صدا تنها صدای او بود و نه هیچ موجود جاندار و بیجانی در جهان.»*
«خواستم زن را از سر او بیرون کنم. نباید او را میدید. نباید او را میشناخت. نشانهی خوبی نبود. پرسیدم: « دربارهی کی حرف میزنی؟ اَه خیلی چندش است.» هرچند میدانستم که چندش نیست. و میدانستم او آنقدر زیباست که میتواند آدمی را برای همهی عمر مسخ کند. گفت: « نه اتفاقا خیلی هم خوشگل است. چشمهاش مثل دوتا الماس است. درخشان و درشت. پوستش میدرخشد. حتی ریشهایش هم زشت نیست. یعنی وقتی از نزدیک ببینیش بدت نمیآید. یکجورهایی جذاب است.» او را دیده بود و کاریش نمیشد کرد.»*
- او عزراییل است.
پانویس:
کتاب توتال. نوشتهی نسترن مکارمی.
جملات درون گیومه از متن کتابند.