سخاوتمند
زن گفت: «عزیزم، از این درد میگذریم. نمیذارم نبود خدابیامرز رو حس کنی. همین جور که تا الان زندگیمو باهات قسمت کردم از این به بعد هم میکنم.» و هوویش را سخت در آغوش فشرد.
زن گفت: «عزیزم، از این درد میگذریم. نمیذارم نبود خدابیامرز رو حس کنی. همین جور که تا الان زندگیمو باهات قسمت کردم از این به بعد هم میکنم.» و هوویش را سخت در آغوش فشرد.
کلاف متراکم سردرگمی ژندهژنده یاوه میریخت کبودیش مشتعل خالهایش به سرخی میزد مغز در کشاکش مرثیهها میان انجماد و فوران بست نشسته بود که از آزمون التهاب سربلند درآید جُرم نازک چشم در بسامد شگفت آب و آینه تباه میشد هوا تاب برمیداشت در شیوهی مشترک ارضای نیاز واژه لگدمال
مهتاب توی ایوان خوابش برده بود راهرو از راه جامانده بود من از تو تا فوارههای میدان نقشجهان راهی به قلبم بجویند، بار و بندیلم را بسته بودم خنده میانهی راه مرا یافت گوشش را پیچاندم لقمههای چربتر از من از دستش چکید چیزی در موج دریا جاگذاشته بودم که
دختر، سراسیمه گام برمیداشت. در ساختمانی خالی، تاریک، بیروزن. مرد لودگی میکرد و میکوشید به او نزدیک شود. دختر او را میراند. با بغض پنهان سرش داد میکشید و ناچار به همراهیاش ادامه میداد. دختر دوم که رسید، کمی آسوده شد. کنارش راه افتاد. ولی وقتی شنید:« آدم خیلی خوبیه
بابا در یکی از سفرهاش کتابی برایمان آورده به اسم : « آ اول الفباست» آموزش حروف الفباست با شعرهای کوتاه و تصاویر شاد و رنگارنگ. اینقدر دلنشین که به آسانی در یاد میمانند. بابا میگوید: «ص اول صدف میاد» و سرحال، دستاش را به هم میمالد و من سریع مصرع
« این فرمو باید پر کنید. مدارکتون هم روش بذارید. ایناها تو این برگه براتون نوشتم: کپی از تمام صفحات شناسنامه، کارت ملی، کارت پایانخدمت، آخرین مدرک تحصی…» «من مدرک تحصیلی ندارم.» «یعنی چی نداری؟ یه مدرک داری بالاخره سیزده، چارده ساله تو حکم کارگزینیت اعمال شده.» «پیش خودته.» «کپیش