فقط ادعا

مهتاب توی ایوان خوابش برده بود
راه‌رو از راه جامانده بود
من از تو

تا فواره‌های میدان نقش‌‌جهان
راهی به قلبم بجویند،
بار و بندیلم را بسته بودم
خنده
میانه‌ی راه مرا یافت
گوشش را پیچاندم
لقمه‌های چرب‌تر از من
از دستش چکید

چیزی در موج دریا جا‌گذاشته بودم
که به من پس نداد هیچ
مرا هم سوی خود کشید

در گذر از رختخواب‌ها
پیری‌ام در پارک
در تحرک عضلات وارفته‌اش
مرا
که بی‌هوا از دستش در رفته بودم
می‌جست
نمی‌شناخت
و فقط
ادعا

ادعا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *