رسیده

دختر، سراسیمه گام برمی‌داشت.
در ساختمانی خالی، تاریک، بی‌روزن.
مرد لودگی می‌کرد و می‌کوشید به او نزدیک شود. دختر او را می‌راند. با بغض پنهان سرش داد می‌کشید و ناچار به همراهی‌اش ادامه می‌داد.

دختر دوم که رسید، کمی آسوده شد.
کنارش راه افتاد. ولی وقتی شنید:« آدم خیلی خوبیه که. چرا ترسیدی؟» قلبش مچاله شد.
پا تند کرد. آن‌ها پشت سرش بودند. به در رسید.
دستپاچه، میان کوهی از وسیله، بالش و پتویش را یافت. در باز شد. نور پاشید. پیش از خروج، برگشت. دختر دوم و مرگ نبودند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *