وبلاگ

صاف کردن

اتو در طول روز یک‌جا بند نبود. مدام از این پارچه به آن پارچه. از این لباس به آن یکی. در تمام این سال‌ها ولی دلش بدجور در گروی چین و خطی افتاده بود و در آرزوی صاف‌کردنش می‌سوخت. چروک‌های چهره‌ی خیاط.

مزرعه‌ی توت‌فرنگی

(هشتصد سال بعد) ـ طفلی زن حاج‌آقا سر پیری مزرعه هوشمند خرید عصای دستشون باشه. بلای جونش شد. + دیدیش؟ – نه. ولی از توت‌فرنگیاش خوردم. دونه‌ای این هوا (انگشتانش را به اندازه‌ی طالبی باز می‌کند). خوشمزه و شیرین. + حالا می‌رسه به پسرشون؟ ـ آره دیگه. میگن زن اونم

وساطت

بعد از چند روز جنگِ اعصاب، امروز خانه‌ی ما آرام بود. مامان روی پا بند نبود و تلفن به دست، ماجرا را برای همسایه‌ها، مادربزرگ و خاله‌هایم تعریف می‌کرد. پادرمیانی و تهدیدِ بابا جواب داده بود. جاروبرقی از خیر زیبایی گذشته بود و گل‌های فرش را پس داده بود.

غرابت اختیار

شاید نگاهت که اغماض شاید نگاهت که امید در حوصله‌ام نمی‌گنجید تو را صدا می‌زدم از سوراخ قلب ایستاده بودی به لبخند گفتم نمی‌ترسی؟ گفتی من هم مثل تو و من از آن به بعد دانستم غرابتِ اختیار را و ساکن ناکافی بودن به رغم بحث‌برانگیزی آدم را به ستوه

یه آسمون یه ماهی، ستاره‌ی دریایی

با جزرومد دریا اومده بود به ساحل وقتی که ماه می‌خندید دود می‌شد هرچی مشکل ستاره‌ی دریایی می‌گفت که ای خدایا کاشکی می‌شد که من هم برم به آسمونا کنار ماه باشم دس تو دسّ و شون به شون ستاره‌های پررو بتّرکه چشمشون بازوهامو بندازم به دور گردن ماه روی

و هنوز ایستاده‌ای

برگ‌ریزان از انهدام می‌گویی و از مارهای درونت بی‌گدار می‌گویی کرکره‌های لاکردار از دردت نمی‌کاهد تنها لقمه‌ای به یادگار ناگسسته و ناخوانده از کیفی که کوک کردی خیال در گنجی پنهان پیچ‌و‌تاب می‌خورَد تو انگشت به دهانِ قدم‌هایی که زخم می‌زنند بر برگ‌ها و از کِشی که تنگ می‌کشند برتنت