(هشتصد سال بعد)
ـ طفلی زن حاجآقا سر پیری مزرعه هوشمند خرید عصای دستشون باشه. بلای جونش شد.
+ دیدیش؟
– نه. ولی از توتفرنگیاش خوردم. دونهای این هوا (انگشتانش را به اندازهی طالبی باز میکند). خوشمزه و شیرین.
+ حالا میرسه به پسرشون؟
ـ آره دیگه. میگن زن اونم از الان تب کرده. میترسه سر خودشم بیاد.
+ والا باید ممنوع کنن. خیلی نوبره دیگه ازدواج با مزرعه.
*مربوط به چالش داستانکنویسی با موضوع مزرعه. در هشتصد سال بعد.