و هنوز ایستاده‌ای

برگ‌ریزان
از انهدام می‌گویی
و از مارهای درونت
بی‌گدار می‌گویی

کرکره‌های لاکردار
از دردت نمی‌کاهد
تنها لقمه‌ای به یادگار
ناگسسته و ناخوانده
از کیفی که کوک کردی

خیال در گنجی پنهان
پیچ‌و‌تاب می‌خورَد

تو انگشت به دهانِ قدم‌هایی
که زخم می‌زنند بر برگ‌ها

و از کِشی
که تنگ می‌کشند برتنت
کبودی

و هنوز ایستاده‌ای

دستم را بالا گرفته‌ای
و خرماها را به آن آویخته‌ای

من به یاد نمی‌آورم
نخل را

کسی از من می‌پرسد،
نادانی
لب تر می‌کند

می‌نامی‌ام
می‌گویی

به یاد نمی‌آورم
درخت را

نوحه سر داده‌ای
کلاغ‌ها را به رسمیت شناخته‌ای

من از ناکافی بیزارم
و این زوایدی
که در قعر
جان به لب می‌آورد

گونی‌ها را به باد می‌دهی
و فرقی برایت نمی‌کند
کی به کیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *