سفر در خواب

برای تکمیل خوشی تعطیلی اخیر، از کنار سه‌ چهار کتاب نیمه‌خوانده بی‌سر و صدا گذشتم و رفتم سراغ «سفر در خواب»* و
نگویم برایتان! چه نثر درخشانی، چه بازی‌های کلامی ظریفی، چه تشبیه‌های دل‌انگیز و چشمگیری!

در سفری سیال از خوابی به خاطره‌ای به خیالی به حالی و …می‌رفتم.
کنار استعاره‌های دلنشین می‌درنگیدم و چندین بار مز‌مزه‌شان می‌کردم:
«شب‌ها در خنکا با کوله‌باری از بوهای ولگرد بیابانی…»

«اتوبوس…در خواب تاریک بیابان می‌دوید.»

«اما آخر ناگهانی‌تر از سنگی که به شیشه‌ای بخورد گفتم عجب هوایی است! پدرم چیزی نگفت، سر تکان داد. شاید او هم داشت هوا را سیاحت می‌کرد و طعم آن را می‌چشید، چون که مثل برگ کاهوی تازه، مزه‌ی سبز و نازکی داشت…»

ببینید این تشبیه دلبر از شهر محبوبش را:
«شهر چون بانویی بزرگ با تنی گسترده به دامنه‌ای تکیه داده و لمیده بود و نگاهِ چشم‌های فیروزه‌ایش را به سراب کویر دور دوخته بود، گیسوی دراز تابدارش را _ که از سویی می‌آمد و از سویی دیگر می‌گذشت_ زیر چشمه‌های پل‌هایی سیل و سیلاب دیده شانه می‌زد، پاییز و بهار را در باغِ اندامش عبور می‌داد، رنگ می‌داد و رنگ می‌گرفت.

چه صورت آرام، سرسبز و دلِ روشن و رنج فروخورده‌ای داشت این « شهربانو»ی طناز. چه زیبایی دلفریبی.

اصفهان شهر سبکِ سبزِ روشنی بود. مثل بهار سبز بود، مثل آفتاب روشن بود. اما نمی‌دانم چرا این‌قدر سبک و آسان بود…»

و از این خیابان:
«… در خیابان چهارباغ، در خیابانی که مثل زنی زیبا از همان اولین دیدار دلم را برده بود.»

« گشت و گذار در چهارباغ برایم، مثل دویدن آب در بستر رود، سفری طبیعی، آسان و به آسودگی آب روان است.»

چقدر بیش از پیش دلتنگ اصفهان شدم.

 

*رمانی کوتاه به قلم شاهرخ مسکوب به سبک جریان سیال ذهن.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *