کلاف متراکم سردرگمی
ژندهژنده یاوه میریخت
کبودیش مشتعل
خالهایش به سرخی میزد
مغز در کشاکش مرثیهها
میان انجماد و فوران
بست نشسته بود
که از آزمون التهاب
سربلند درآید
جُرم نازک چشم
در بسامد شگفت آب و آینه
تباه میشد
هوا تاب برمیداشت
در شیوهی مشترک ارضای نیاز
واژه
لگدمال بیعصمتی کبوتران،
در جستاری نو
بالغ میشد
۲ پاسخ
عالی بود لادن جان. شعرت عالی بود و دلنشین. تبریک برای سایت👏👏👏❤️😘💐
متشکرم از مهرت ندای عزیزم. سپاسگزارم.❤️😘🌻