«وختی از آبانبار قوام رد شدم اونوخت میتونم یه دقه سرمو از زیر آب در بیارم نفس بکشم.»
«زمانی که تو بهمنی، تو کارگاه انگلیسها آهنگری میکرد.»
«از مدرسهی سعادت و قبرستان یهودیها گذشت.»
«بعد از آن، کوچههای پیچدرپیچ، با بالکونهای چوبی بود که شیشههای رنگی و کرکره داشتند و به محلهی بهبهانی و شنبدی میخورد.»
از اینکه یک اثر داستانی اینچنین دقیق و موبهمو از کوچهها و محلهها و مکانهای مهم و تاریخی بوشهر میگوید، ذوق میکنم.
چرا؟ چون بوشهر را دیدهام؟ چون بهش آشنا و نزدیکم؟ برای خوانندهی غریبه هم جذاب است؟
اینکه از این شهر در فضای داستانها کم دیده و خواندهایم هم موثر است؟
بیش از شصت سال از آفرینش داستان گذشته. توانمندی نویسنده و سبک رواییاش نقش مهمی در این کشش دارد و سیر اسطورهای که در چنین فضای رئالی شکل میگیرد، دلچسب است.
با خواندن این اثر برای اولین بار به این موضوع اندیشیدم که مکانها در نویسندگی مهماند. لهجه و گویش هم همینطور و میتوانند تفاوت ایجاد کنند.
« شیخ تراب گردنخُرد»
« تو چاربست کمرش مورمور شد.»
« مثل من لیوه نیست.»
« سِرد و بُرد کرده»
مکان و زبان*، ما را پروردهاند. خوب و بد، هر چه هستیم در آنها شکل گرفته. پیشینهی جغرافیایی و زبانی ما در دریافتها، انتخابها و تصمیماتمان نقش دارد. در دلخوشیها و رویاهامان حتا.
در حصار مکان، محدودیت و محرومیت چشیدهایم که برایمان تجربههای منحصربهفرد رقم زده. به علاوه، مکانها نباید مهجور و فراموش شوند. گاهی یک اثر ادبی میتواند اقلیمی را بشناساند یا نظرها را راجع به بوم و مردم آن عوض کند.
در همین راستا، از لهجهها و گویشها نمیتوان چشمپوشید. با آنها دعوا میکنیم. میاندیشیم. عشق میورزیم. فحش میدهیم. دعا میکنیم. زمانی فکر میکردم این لهجه سدیست بر روانی قلمم. ولی الان میگویم اگر موهبتی باشد برای داشتن نثری خودویژه چه؟
* جملات و عبارات درون گیومه، از کتاب تنگسیر است. رمانی از صادق چوبک.
* منظورم از زبان، لهجه و گویش هم هست.