- بابا در یکی از سفرهاش کتابی برایمان آورده به اسم : « آ اول الفباست»
آموزش حروف الفباست با شعرهای کوتاه و تصاویر شاد و رنگارنگ. اینقدر دلنشین که به آسانی در یاد میمانند. بابا میگوید: «ص اول صدف میاد» و سرحال، دستاش را به هم میمالد و من سریع مصرع بعدی را از حفظ میخوانم: «صابونو بمالی کف میاد.» و خندهی پت و پهنی صورت بابا را پر میکند.
- شش سالهام. مامان رفته داداش کوچیکه را دنیا بیاورد. خاله کوچیکه آمده پیش ما. روی پا بند نمیشوم. در تشویش و شوق و پرسش میلولم. خاله برای سرگرم کردنمان، شاهنامهی بابا را میآورد. بزرگترین کتاب کتابخانه. و نقاشیهایش را نشانمان میدهد. مردی که جوان خونینی را در بغلش گرفته و حسرت و اندوه از چشمهاش میبارد، رستم است.
و زن کنار پنجره که کمند موهای سیاهش را انداخته پایین تا مردی را بالا بکشد، رودابه نام دارد.
- امروز من و خواهر از مدرسه جایزه گرفتهایم. اسم کتاب من «بچهی آدم» است. جلدش صورتیست. کتاب خواهر جلد زردی دارد و رویش نوشته «مرد و نامرد»
دیروقت است ولی بابا هنوز از کارگاه برنگشته. تکیه دادهایم به دیوار نورگیر. مامان کنار خواهر نشسته و با هم مرد و نامرد میخوانند. من تنهایی با کتابم مشغولم. در کف سرعتشان هستم. کتابشان تندتند برگ میخورد. من جر میزنم و چند صفحه جلوتر میروم و به آنها نشان میدهم. مامان میگوید: «ماشاله چقد سریع میخونی.»
خواهر لبخند میزند. ولی من حس پیروزی ندارم.
امروز شروع یک ساعت آزادنویسی مثل کوه کندن بود ولی در پایان، از چشمهی زلال و روشن کودکی سردرآوردم.