آخرین روزها

در نخلستان، نخل داشت آخرین سفارشاتش را به رطب‌ها می‌کرد که صدای سوت خارک کال، کفریش کرد:
«سِیلش کن. چه بی‌خیالِن. ایقد سیت گفتُم کناره نگیر جون. بیو قاطی خواهر برادرات تا همگی دورِ هم با ای گرما پخته بشین. شیرین بشین. سی خوتون کسی بشین. رفتی او گوشه. تک و تِینا، ای‌ طرف او طرف سِی می‌کنی و فیکه می‌زنی.
مو که هر چی گفتُم به خرجت نرفت، حالا خوت می‌فهمی بی‌مصرفی چه درد بزرگیه‌ن.»

وقتی آخرین پَنگ را بریدند، چشمان نخل هنوز بسته بود. با شنیدن صدای سوت، چشمانش را ریز کرد و به‌دقت خوشه‌های روی زمین را کاوید.
با دیدنش لبخندی از رضایت زد.
خارک کال در روزهای آخر، زورش را زده و نیم‌خون شده بود.

 

سِیل/سِی کِردن: نگاه کردن
سی: برای
بیو: بیا
تِینا: تنها
فیکه: سوت
مُو: من
خوت: خودت
درد بزرگی‌ِن: درد بزرگیه
پَنگ: خوشه‌ی خرما
نیم‌خون: نیمی خارک و نیمی رطب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *