بعد از چند روز جنگِ اعصاب، امروز خانهی ما آرام بود. مامان روی پا بند نبود و تلفن به دست، ماجرا را برای همسایهها، مادربزرگ و خالههایم تعریف میکرد.
پادرمیانی و تهدیدِ بابا جواب داده بود. جاروبرقی از خیر زیبایی گذشته بود و گلهای فرش را پس داده بود.