غرابت اختیار

شاید نگاهت که اغماض
شاید نگاهت که امید
در حوصله‌ام نمی‌گنجید

تو را صدا می‌زدم
از سوراخ قلب

ایستاده بودی به لبخند
گفتم نمی‌ترسی؟
گفتی من هم مثل تو

و من از آن به بعد دانستم
غرابتِ اختیار را
و ساکن ناکافی بودن
به رغم بحث‌برانگیزی
آدم را به ستوه می‌آورد
و این خطای نابخشودنی خلقت نیست؟

اَجْر را کف دست مجرم گذاشتی
داشتم مستحیل می‌شدم
گفتی به تو اشراف کامل دارم
و سوزن‌سوزن می‌کردی
کودن را
از جایی در نونش
که ضعف داشت
و بعد زیرجلی
دوا و درمان
به نافش می‌بستی

گفتم ما را انتر و منتر خودت کرده‌ای؟
گفتی حالا کجاش را دیده‌ای؟

نخوانده بودم
این همه رنج را
نخوانده بودم
و کجاش را دیده‌ای که آدمی تا کجاها تاب می‌آورد
و به کجاها راه می‌برد
کجاش را دیده‌ای؟

لطفت داشت چشم ما را به خارش می‌انداخت
که فرمان بازگشت دادی
گفتم ما را انتر و منتر خودت کرده‌ای؟
گفتی حالا کجاش را دیده‌ای؟

در راه
باز
با کشاله‌های عرق‌سوزم
مدارا می‌کردم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *